۴. شروین دوباره به من نگاه کرد و لیوان و قرص ها رو برداشت و پشتش رو به بقیه کرد. فهمیدم که اونا داشتن به ما نگاه می کردن لیوان رو گرفت سمتم و گفت: بگیرش!
سریع لیوان رو گرفتم . شروین آروم حرف می زد.
یه قرص در آورد و گذاشتش تو جیب شلوارش. لیوان آب رو از دستم کشید و بسته ی قرص ها رو داد دستم. آب خورد و برگشت و به من نگاه کرد.
-چیه؟
فهمیدم که زل زدم بهش. سرم رو تکون دادم و آب دهنم رو خوردم و گفتم: هیچی.
قرص ها رو گذاشتم تو یخچال و لیوان رو شستم و گذاشتم سر جاش. تو این مدت شروین همون جا وایساده بود و هر از گاهی هم یه نگاه به من می کرد.
منم همون جا وایسادم و زل زدم تو چشماش. متوجه شد و از آشپزخونه رفت بیرون. منم همین کار رو کردم. وقتی اومدم بیرون دیدم که داره از پله ها بالا میره، دنبالش راه افتادم و رفتم بالا. رفت توی اتاقش و می خواست در رو ببنده که دستم رو گذاشتم رو در و اجازه ندادم.
در رو کامل باز کرد و وقتی دید منم پوفی کرد و کلافه اطراف رو نگاه کرد و تکیه داد به در و دست به سینه به من نگاه بی خیالی کرد و گفت : چیه؟ دیگه از جونم چی می خوای؟
تو اون لحظه خدا رو شکر کردم که اینجا از پایین دید نداره.
-میخواستم بگم ببخشید، معذرت می خوام!
-یه بار گفتی.
-الآن منو بخشیدی؟
-آره ولی اگه یه بار دیگه اتفاق افتاد دیگه اینجوری رفتار نمی کنم!
اینو گفت و برگشت و خواست در رو ببنده که دستم رو گرفتم به در و نذاشتم در رو ببنده. عصبانی شد و برگشت سمتم. کلافه گفت:واای! دیگه چیه؟
لبخند زدم و گفتم: چی می بینی؟
-برو تا نزدم تو اون دهنت.
-بگو دیگه!
-یه ابله! حالا برو.
سعی کردم جوری لبخند بزنم که دندونام بیشتر دیده بشه.
-تا نگی نمیرم. چی میبینی؟
خنده اش گرفته بود:بهت گفتم برو.
من آدمی نیستم که کوتاه بیام:بگو!
کمی خم شد و صورتش رو جلو تر آورد و گفت: چقدر صاف شده دندونات! قبلا آدم ازت میترسید.
-راستی؟
-آره، حالا برو.
اینو گفت و در رو بست. منم خواستم برم تو اتاقم که با خودم گفتم اول میرم و دندونام رو به مامان و خاله نشون میدم. رفتم پایین و روی یه مبل نشستم و لبخند زدم و گفتم: چی میبینید؟
مامان که تعجب کرده بود با ابرو های بالا رفته گفت: رادوین مسخره بازی در نیار!
-مسخره بازی نیست.
خاله زل زد به من، حالتش جوری بود که به نظرم چشماش مثل لنز دوربینی شده بود که یکی هی داره زوم میکنه و دوباره پشیمون میشه.
مامان تهدید آمیز گفت: رادوین!
-خاله جون پس ارتودنسی دندونات کو؟
بالاخره یکی پیدا شد که بفهمه من چی میگم.
-دکتر بازشون کرد!
مطمئنم اون لحظه وقتی که داشتم اون جمله رو میگفتم در حال ذوق مرگ شدن بودم.
مامان که تازه فهمیده بود گفت: الان دیگه خوب شدن؟
-خوب خوب که نه! تا چند وقت پشتشون سیم دارم. اون وقت خوب میشن.
خاله که به نظر خوشحال بود گفت: اشکال نداره! اینجوری حالَت چهره ات بهتره!
دیگه واقعا داشتم ذوق مرگ میشدم که یهو صدای شروین رو شنیدم: رادوین بیا! موبایلت داره زنگ میخوره رادوین!
-خب من برم دیگه!
سریع رفتم بالا و رفتم تو اتاقم. شروین با حرص داشت پتو رو از روی تخت میزد کنار که موبایلم رو پیدا کنه که صداش قطع شد.
-چی شد؟
-صداش داشت دیوونه ام میکرد. این دیگه چه زنگیه؟ حالا کجاست؟
-نمیدونم!
دوباره زنگ خورد.
-فهمیدم.
تو جیب همون شلوارم بود که صبح پوشیده بودم. انداخته بودمش رو تخت، برش داشتم و موبایلم رو از داخل جیبم در آوردم.
-کیه؟
این سوالیه که من از روزی که اولین گوشیم رو خریدم و یه نفر به من زنگ میزد باید جواب میدادم.
-آرنا. بله؟
-سلام خوبی؟
-سلام خوبم تو خوبی؟
-آره واسه فردا برنامه ای نداری؟
-نه چطور؟
-من یه بلیط اضافه سینما دارم باهام بیا بریم.
-باشه.
-کاری نداری؟
-نه خداحافظ.
-خداحافظ.
شروین همون جا وایساد تا حرفم تموم شد.
-چی میگه؟
به خاطر همین کاراشونه که من از خونه موندن متنفرم!
-میگه بلیط گرفته بریم سینما.
-جدی؟
-چرا شما ها با من مثل بچه ها رفتار میکنید؟
-خب با یه بچه چطوری باید رفتار کرد؟
-چهار سال پیش هیچکس با تو اینطور رفتار نمیکرد!
-من با تو فرق دارم، خودتو با من مقایسه نکن.
-میدونی شروین، من همیشه فکر میکنم همه تو رو به من ترجیح میدن.
-خب که چی؟
-همه بین من و تو فرق میذارن. همیشه!
-گفتم که من و تو با هم فرق می کنیم. حالا هم این بحث رو تموم کن!
-ولی نه اینقدر. همیشه همه تو رو بیشتر از من دوست داشتن. از روزی که به دنیا اومدم اینو می فهمیدم!
-خیلی خب! خیلی خب! بسه دیگه! لوس نشو!
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت و در رو هم بست، یه نگاه به ساعت دیواری انداختم. شش و ربع بود. رفتم رو تخت دراز کشیدم. یه نگاه به اتاق انداختم؛ اَه، چقدر به هم ریخته است.
حدودا چهارده یا شانزده میره. کنار در ورودی کتابخونه ام رو گذاشتم، کنار اون هم یه میزه با صندلی اش، مال اون زمانیه که میرفتم مدرسه، مشقامو رو اون میز مینوشتم.
برچسب:
نویسنده: آرتمیس احمدپور
تاريخ: يکشنبه
21 آبان
1396 ساعت: 2:23